گفتگوهای تنهایی
منی که نام شراب از کتاب می شستم , زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته
باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام گذاشتم و خواستم که از دست
برود و بعد از آن که من رفتم ٬ به درک میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا
بخواند میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.... من فقط برای این احتیاج به
نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می نویسم . من محتاجم٬ بیش از پیش
محتاجم که افکارم را به موجود خیالی خودم ٬به سایه ام كه روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که مینویسم به دقت
میخواند و می بلعد. این سایه حتما" بهتر از من میفهمد .فقط با سایه ی خودم میتوانم خوب حرف
بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند .فقط او میتواندمرا بشناسد٬او
حتما میفهمد..... میخواهم عصاره ٬نه ٬شراب تلخ زندگی خود را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم: " این زندگی من است" در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم .از بس چیزهای
متناقض دیده و حرفهای جور به جور شنیده ام ٬
حالا دیگر هیچ چیز را باور نمیکنم ٬ به ثقل و ثبوت اشیا، به حقایق آشکار و
روشن٬ همین الان هم شک دارم . نمیدانم اگر انگشتهایم را به هاون سنگی
بزنم و از او بپرسم آیا ثابت و محکم هستی در صورت جواب مثبت باید حرف او
را باور کنم یا نه...
امید است لحظات بد سال 88 با بسته شدن این وب ، از خاطرم بیرون بره
و فقط خاطرات خوبش بمونه

Trust - Promise - Relationship - Heart
coz When They Break
They Don’t Make Noise But Pain A Lot

هزاران التماس با "من بمان "
و صدهزار دست های غیب برای ماندن تو
نمیبینی ؟
نمیبینی که چگونه این راهها برای تو یکی یکی واضح و مشخص میشود ؟
چشمهایت را از نو باز کن
خوشبختی چندان هم دور نیست
شاید در همین نزدیکی ها باشد
و تو در فراسوی مرزهای ناپیدا بدنبالش میگردی
میخواهی بروی ؟
ولی اندکی قبل از رفتنت تامل کن
بایست
نیم نگاهی به گذشته ای نه چندان دور بیانداز
به چشمهای تر شده از رفتن تو
به دستهای خالی مانده
به خواهش های بیجواب مانده
در پی چه هستی مسافر ؟
سفرت را از نو سفر کن
i still miss u
i can see u in my dream
and i hope that
may be u'll remember me

Sometimes I feel my heart will overflow
Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you

نه ایمان دارم که شیطان ببرد


این را دیگر نمی دانم ٬نمیدانم کجا هستم و این تکه
آسمان بالای سرم با این چند وجب زمینی که رویش نشسته ام مال كجاست ...

و هركی دق دل و عقده خودش را به وسیله فرار در محرك قوی زندگی خود خالی می كند .
و در این مواقع است كه یك نفر هنرمند واقعی می تواند از خودش شاهكاری به وجود آورد
ولی من ، من كه بی ذوق و بیچاره بودم چه می توانستم بكنم ....
غیر از اینكه اینجا بیام و با نوشتن این مطالب خودم را آروم كنم ....متاسفم

یك اتفاق دیروز ممكن است برای من كهنه تر و بی تاثیرتر از یك اتفاق هزار سال پیش باشد
نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده
فقط یك مرده متحرك كه نه رایطه ای با دنیای زنده ها دارم
و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میكنم

Coz I think about you all the time
Only miles just stand between us
And I don't wanna stop until die
Maybe I didn't hold you quite as often as I could have
You were always on my mind
Maybe I didn't hold you all those lonely, lonely nights
And I guess I never told you, I'm so happy that you're mine
but I'm so sorry, I was blind
Tell me, tell me that your sweet love hasn't died
Give me, give me one more chance to keep you satisfied

You'd maybe think there's something wrong
I'm not a girl of too many faces
The mask I wear is one
I'm not Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost



