گفتگوهای تنهایی
منی که نام شراب از کتاب می شستم , زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
آدم دیگری شده ام
نمی دانم این خویش تازه من بهتر از آن خویش گذشته من است یا نه .
مطمئنا این من تازه خوشحال تر نیست
در ذهنم گاه شعله های اشتیاق به زندگی و زمانی میل وافر به مرگ زبانه می کشد
گاه در محدود یکساعت از حالی به حالی دیگر می شوم
تنها این را می دانم که زندگی به این طرز برایم مقدور نیست

وسرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گراید
به پاس عاطفه سرشارش که دراین برهوت بدگمانی وشک
به پاس محبت بی دریغی که فروکش نمی کند 
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم
و مُردنی عطا کن که
بر بیهودگیش،
سوگوار نباشم
برای آنکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است 

